تبليغاتX
ماه من بر من بتاب

ماه من بر من بتاب
زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

علاقه شدید من به آشپزی سبب شده هر روز دنبال رسپی های جدید باشم

پیتزای مکزیکی یکی از بهترین پیتزاهاست که مزه فوق العاده ای داره و من عاشق طعمش شدم

من خیلی اتفاقی رسپی این پیتزا رو در یک سایت دیدم و با یک سری تغییرات پزوندمش

خوب در یکی روز بهاری رفتم بلال بخرم که چشمم خورد به فلفل دلمه های رنگی توی مغازه که بهم چشمک میزدن و بلند میگفتن بیا ما رو بخر..منم ۴ تا دونه فلفل دلمه ای رنگی خریدم و اومدم خونه

و نکته اینجاست که خمیر پیتزاها رو هم خودم درست میکنم از همین رو اصلا چرب و چیلی نمیشه

پیتزا در خونه ما طرفدار زیاد داره از همین رو من هرگونه پیتزا با هر رسپی رو بلدم

و پس از زحمات بنده این پیتزا پزونده شد

یک پیتزا مکزیکی خانواده

حتی داداشم دلش میخواست بیشتر بخوره اما من دقیق درست کرده بودم که کسی اضافه نخوره

اصلا غذا خوردن آقایون رو خانوما باید کنترل کنن که دچار اضافه وزن نشن و از اونجایی که داداش من مجرده این مسئولیت خطیر به دوش منه!!!

من از گوشت بوقلمون استفاده کردم و بسیار بسیار عالی شده بود


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1391/02/25 ] [ ] [ الهام ] [ ]
امروز من و مامان دعوت بودیم باغ دوست مامان

یک باغ بسیار بزرگ و بسیار سرسبز و خوش آب وهوا و یزرگ و زیبا و وووو

خلاصه خیلی با صفا و زیبا بود

یعنی من از لحظه های که وارد شدم تا لحظه ای که از اونجا اومدیم چشمم به سر سبزی اونجا بود

و یک آش خوشمزه پخته بود با کشک بادمجون خیلی خوشمزه که من فقط از کشک بادمجون خوردم ولی میگفتن آشش خیلی خوب شده اما خوب من ظرفیتم تکمیل بود و جایی برای آش نداشتم دیگه

و بسیار اونجا عکس گرفتم اصلا احساس میکردم وارد شمال شدم...

دوستای مامان خیلی خوبن یعنی خیلی خواستنی و دلچسبن اصلا محاله ازشون یک کلمه غیبت بشنوی یا محاله حرفای پوچ و زشت بزنن کلا انرژی مثبتن و بسیار با انگیزه و شیرین...

۳۵ نفر بودیم

من چون تو آشپزخونه از اولش درحال تزئینات غذاها بودم و میوه هارو چیدم هرکدوم از دوستای خود صاحبخونه که ما نمیشناختیمشون میومدن فکر میکردن یا من دخترشم یا عروسشم...حتی یکیشون بهم تبریک گفت آخه عروس کوچیکش رو تازه آورده و امروز هم نیومده بود و همه فکر میکردن من اونم  یعنی کلا کاره من این شده بود که بگم من دختر دوستشون هستم

خلاصه خیلی خوش گذشت یعنی من واقعا نیاز داشتم به چنین باغی که راحت باشم توش و انقدر سرسبز باشه اصلا ریکاوری شدم من امروز

و عروس بزرگش یک عدد پسر ۲ ساله داشت که من رسما عاشقش شدم یعنی انقدر بهش توجه میکردم و براش سر و صدا در میاوردم که اونم با اینکه شدیدا خجالتی بود اما همش میومد دستای کوچولوش رو دور پاهام حلقه میکرد و میچسبید بهم...بهش میگفتم میای بغلم میگفت نه! ولی همش دنبال من میومد تا بالاخره آخرش دلی از عذا درآوردم و بغلش کردم و حسابی چلوندمش خیلی نمک بود این فسقلی

بعد هیچی نمیخورد یعنی مامانش میگفت از صبح هیچی نخورده و حاضر نبود هیچی بخوره..منم دیدم اینجوریه باز حس مادریم گل کرد و با هزار ترفند و شکلک موفق شدم چند قاشق پوره بذارم دهنش..

خلاصه روز خیلی خوبی بود

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ ] [ الهام ] [ ]

این کیک خیـــــــــــــــــــــــلی خوشمزه رو روزی پزوندم که داداشم اومده بود و بسیار هم خوشمزه بود

نمیدونم چرا یادم رفت از تیکه برش خوردش عکس بگیرم..خلاصه کیک ۲ رنگ بود و نصفی ساده و نصفی شکلاتی بود روش هم شکلات قهوه ای و شکلات سفید ذوب شده(به روش بن ماری) ریختم و هم تزئین شد و هم خیلی خوشمزه تر..مناسب برای تولدها و سالگرد ازدواج و همچنین مناسب برای کیک های عصرانه یا بعد از شام با یک استکان چایی تلخ

چند تیکه هم مامان برد برای مامان بزرگم و خالم هم اونجا بود و بسیار خوششون اومده بود یعنی صبحانه همشو خورده بودن و بسیار هم پسندیده بودن

خوب اینا رو نگفتم که از کیک پزوندنم تعریف کنم گفتم که تبلیغی کرده باشم که شما هم بپزونید

دستورش رو هم ادامه مطلب گذاشتم

.........

مژده خانوم هم در خواست کردند که عکس سفره هفت سینم رو بذارم اون ستاره هایی که به ظرفا زدم رو مامان درست کرده(به منم یاد داد) سنجد و سکه ها هم کاره خودمه که به شکل گل در آوردم..چندتا کاغذ باطله مچاله کردم و با چسب حرارتی دورش سنجد چسبوندم اینجوری دیگه لازم نیست برای حجیم شدنش ۶ کیلو سنجد استفاده کنید و فقط به اندازه یه پیاله سنجد کافیه و سکه هم به همین شکل

..................

دیروز با ۲ تا از دختر عموهام رفتیم پیاده روی با ماشین نه یعنی با ماشین رفتیم بعد ماشینو یه جا پارک کردیم و مسافتی طولانی رو پیاده رفتیم منم کفش عروسکی پوشیده بودم و حسابی پاهام خسته شد

اولش رفتیم یک فست فود و سیب سرخ شده با سس گلپر خوردیم( خوب من همونم به زور خوردم از بس سسش زیاد بود) بعد از ۲ ساعت پیاده روی تصمیم گرفتن برن بستنی بخورن!!! با اینکه اصلا اشتهاش رو نداشتم به خاطر اونا رفتم ولی حتی دلم نمیخواست به بستنیه نگاه کنم و از همین رو بازی بازی خوردم و تقریبا همش موند

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ ] [ الهام ] [ ]
چند روز پیش یه جا خوندم آلوچه کیلویی ۴۰ تومنه یکی هم نوشته بود ۳۵ تومن یکی نوشته بود نه ۲۸ تومن!!! اما از بابام که پرسیدم گفت کیلویی ۴ تومن خریده!! و درشت و آبدار و خوشمزه..شایعه پرانی جزئی از واجبات شده انگار!!!

دیروز بعد از نهار مشغول درست کردن فلافل بندری شدم...داداشم با ۲ تا از دوستاش میخواست برگرده تهران منم براشون فلافل درست کردم که بین راه بخورن..و بسیار تندش کردم خیلی خیلی تند و آتشین یعنی من که به تندی عادت دارم برام خیلی آتشین بود ولی خیلی خوشمزه شد....بعد با نون باگت و گوجه و خیار شور براشون ساندویچ گرفتم...داداشم که بین راه بود بهش اس ام اس دادم که خیلی تند نبود گفت نه اصلا!!! پسرا نازک نارنجی نیستن اصلا انگار متوجه نشده بودن تنده یا براشون عادی بوده در حالیکه یه بار برای دوستام درست کردم و خیلی کم توش فلفل ریختم اما نمیتونستن بخورن میگفتن خیلی تنده! و همشون لیوان لیوان آب میخوردن که دهنشون شعله نگیره آخه خوب این فلفل ابتکاره خودمه و فلفل قرمز رو خشک کردم و پودرش کردم و ۱۰۰ درصد اورجیناله

راستی دستورش رو از وبلاگ لذت آشپزی برداشتم

بعد عصری دوباره برای خودمون هم درست کردم و شام بردیم یک جای خوش آب و هوا و سر سبز..

[ شنبه 1391/02/16 ] [ ] [ الهام ] [ ]
سه شنبه در قسمت شاواسانا مربیمون گفت داره بارون میاد..کم کم صدای بارون رو میتونستم بشنوم..یوهو دلم ریخت دلم میخواست بلند شم برم جلوی پنجره..بعد پنجره رو باز کرد و صدای بارون به وضوح قابل شنیدن بود..بوی خاک میومد و من عاشق این بوی خاکی هستم که موقع بارون میاد...خیلی سخت بود برام که تحمل کنم و بلند نشم  اصلا دلم میخواست همون موقع بلند شم بگم چرا منو تو این موقعیت قرار میدیییییییییییی

بعد از باشگاه تا خونه پیاده اومدم..فکرشو بکن صبح هم با مامان کلی پیاده روی کرده بودم بعد عصری هم تا خونه پیاده رفتم ولی خیلی کیف داد..دوستم آژانس گرفت رفت چون نمیخواست خیس بشه اما من با عجله حاضر میشدم که تا بارون قطع نشده برم بیرون

در باشگاه رو که باز کردم بهشت رو دیدم...خیابونا خیس و کمی از شکوفه های درختا ریخته بود زمین و هوا خنک و تازه..دلم میخواست دستامو باز کنم و مثل یک کودک بدوئم اما حیف که دیگه سن و سالی ازم گذشته...خیلی مزه داد اصلا یک سورپرایزی بود برام

 از صبح هم که دارم درس میخونم..

شاید شب منم برم خونه مامان بزرگم..اون روز که منم رفتم خونشون مامان بزرگ خیلی خوشحال بود که براش احترام قائل شدم و منم رفتم واسه همین شاید امشب هم برم

از کیک اون روز هم چند تا مونده که اگه برم حتما میبرمش برای مامان بزرگ

...............

عصری با مامان میخوایم بریم پیاده روی به پیشنهاد من...برای همین حس خوبی دارم..یعنی لذت میبرم از اینکه پیاده روی کنم و درختا رو ببینم که لباس سبز به تن کردند و خودشونو با شکوفه ها آراسته کردند..و آسمان رو ببینم که صاف و آبیه و پرواز پرنده ها در دل آسمان رو دنبال کنم و تعریف کنم و تعریف کنم و تعریف کنم

وایییییییییی خیلی مزه میده

....................

امروز نهار هم قرمه سبزی درست کردم به سفارش آقا داداش که داره از تهران میاد و از اونجا سفارش قرمه سبزی با سالاد شیرازی و ماست موسیر داده...بوی غذا که تو خونه میپیچه حال وهوای خونه عوض میشه و محیط خیلی گرم و صمیمی میشه

 

[ پنجشنبه 1391/02/14 ] [ ] [ الهام ] [ ]

دوشنبه:

این یاس های خوشگل رو خاله آزی(دوست مامانم) داده به مامانم و گفته اینا رو بده الهام..وایییی چقدر وقتی اینارو دست مامانم دیدم ذوق زده شدم آخه من گل یاس رو خیلی دوست دارم اصلا عاشق بوی گل یاس هستم...رنگش رو هم دوست دارم و همچنین شکلش رو مخصوصا با اون گلبرگهای ظریف و زیباش دل منو میبره همش..اولش خواستم بذارمشون تو اتاق خودم اما فکر کردم بهتره روی اپن آشپزخونه باشه تا همه از وجودش لذت ببرن..اصلا خاله آزی رو خیلی دوست دارم خیلی با محبت و مهربونه

خاله آزی اینارو از تو حیاط خودشون برام چیده آخه اونا یه خونه بزرگ تقریبا قدیمی دارن از همونا که من خیلی دوست دارم..حیاطی بزرگ و دلباز پر از درخت و گل و بوته و سقف خونشون شیروانی داره و خونشون کاغذ دیواریه و سنتی و دوس داشتنیه

همش تصور میکنم تو اون خونه شام رو ببری رو بالکن(تراس) و یک شام رویایی بخوری همراه خانواده..مثلا من دوست دارم چایی شیرین بخورم و لقمه های نون و پنیر با گوجه یا خیار بگیرم و بخورم

نخندین ! خوب من خیلی این شام رو دوس دارم یه موقع هایی که کوه میریم من اونجا هم هوس نون پنیر با چایی میکنم

تابستونا روی بالکن خودمون هم میریم شام میخوریم به من خیلی میچسبه مخصوصا اگه نسیم بوزه

.............................

الان ۲ شبه پدر بزرگم رفته تهران که هم به خواهرش و خواهر زاده هاش سر بزنه و هم به دایی کوچیکم

مادر بزرگم چون زانوهاش به شدت درد داره نرفته و داییم شبا میره پیش مادر بزرگم که اون تنها نباشه اما امشب نمیتونه بره و قراره منو مامان و خالم با دختر خالم بریم..خوب تا زمانی که مجردم از این فرصتا دارم که برم

دختر خاله بزرگم هم میخواست بیاد اما من و مامان نذاشتیم آخه مگه آدم شوهرشو میذاره تنها و میره خونه مادر بزرگش؟! و به همین سادگی ایشون پذیرفتن که نیان اما خوب دختر خاله کوچیکه هست و تا صبح کلی با هم تعریف میکنیم

...................

سه شنبه:

صبح من و مامان از خونه مامان بزرگ تا خونه خودمون پیاده اومدیم انقدر مزه داد..اصلا من عاشق پیاده رویم مخصوصا صبحا که هوا عالیه و جون میده برای پیاده روی

راستی دیشب چند تا شاخه از گل یاس رو بردم برای مامان بزرگ و چقدر دلش شاد شد همش میگفت به به چه بوی خوبی میاد خونه ما و بعد توجه کردم همش نگاشون میکنه و معلوم بود خیلی دوستشون داره اصلا تا دیشب گل هارو دستم دید با شوق گفت به به الهام خانوم با دسته گل میاد

الان هم برم یک مقداری درس بخونم بعدشم دوش بگیرم و برم یوگا

موهامو صبح مامان بزرگم برام بافت انقدر سفت بافته که حس میکنم داره موهام از ریشه در میاد

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ ] [ الهام ] [ ]
امروز صبح زود بیدار شدم مقادیری درس خوندم بعدش چندتا سلام بر خورشید رفتم و بسیار شاداب و پر انرژی شدم و صبحانه یک چایی خوردم و یک ساعت بعدش هم یک عدد سیب

صبح ها میوه خوردن بسیار لذت بخشه و انرژی کل روزتون رو تامین میکنه و هرگونه سستی و تنبلی رو ازتون دور میکنه

و بعد دوباره درس خوندم تا الان که اینجام و میخوام برم حرکات روی سر رو تمرین کنم منظورم ایستادن رو سر هست..تمریناتم رو باید بیشتر کنم چون مسابقات کشوری نزدیکه و البته مربیم ازم راضیه اما دوس دارم از این بیشتر پیشرفت کنم...

راستی یک شال مشکی دارم تصمیم گرفتم روش گلدوزی کنم البته خیلی کم و ساده..خیلی دوست دارم گلدوزی کردن رو  چون حس لباسای سنتی رو بهم میده

چند تا آویز خوشگل موشگل هم میخوام درست کنم برای در یخچال

کلا عاشق اینم که از این کارا کنم..یکی از دوستام میگفت مثل پیرزنای ۹۰ ساله همش در حال پخت و پز و دوخت و دوز و کارای تزئیناتی هستی خوب چیکار کنم دوست دارم دیگه

...................

از تو حیاط صدای گنجشک ها که میاد احساس خوبی بهم دست میده این احساس برام گرما بخش و نوید بخشه و بهم انرژی مضاعف میبخشه..پرده اتاق رو کنار میزنم و آفتاب از پنجره اتاقم سرازیر میشه..و پرواز دسته جمعی گنجشکها و صدای بال زدنشون بی نظیره و کم کم دوباره بال میزنن و برمیگردن روی شاخه های درختامون میشینن و دوباره آواز میخونن..موهام همیشه زیر نور آفتاب روشن به نظر میاد...پنجره رو کمی باز میکنم و با چند دم و بازدم عمیق سرشار میشم از عشق و نور..و برمیگردم رو به اتاقم و طبق معمول نیم نگاهی میکنم به تصویرم توی آینه..فقط یک موزیک آروم کافیه تا منو به اوج ببره و مثل فشنگ میپرم جلوی کامپیوتر و یک موزیک آروم میذارم و باله میرقصم و مامان که به سمت آشپزخونه میره نگام میکنه و لبخند میزنه

و امروز روز معلم بود و مامانمو بوسیدم و بهش تبریک گفتم و عصری هم میخوام به همین مناسبت کیک بپزونم که عکسش رو هم اینجا میذارم حتما

[ دوشنبه 1391/02/11 ] [ ] [ الهام ] [ ]
من با بچه های مسابقه دوست هستم یعنی تو باشگاه قبل از تمرین با هم تعریف میکنیم و میگیم و میخندیم و خیلی وقتا بهم کمک کردیم مثلا اونا ازم نکات آشپزی پرسیدن یا من از سحر در مورد شغلش یک سری کنجکاوی کردم که کارش تو صدا سیما دقیقا چیه و اینا ...بیرون از باشگاه باهاشون رابطه ندارم چون شناخت درست حسابی ازشون ندارم و البته زیاد هم اهل این نیستم که حتما در هفته با یکی از دوستام بیرون باشم چون ترجیح میدم تو خونه به کارام برسم و حتی وقت کم میارم چه برسه به اینکه بخوام با دوستام همش بیرون گشت بزنیم!! ولی تو باشگاه بهم خوش میگذره چون تقریبا با همشون دوست شدم

چند جلسه هست که یک دختری اومده پیشرفته..چون تازه از متوسطه اومده پیشرفته یه جورایی احساس تنهایی میکنه و خیلی دوست داره به جمع ما اضافه بشه...ولی بچه ها تحویلش نمیگیرن حتی درست حسابی جواب حرفاشو نمیدن..چندین بار سر صحبت رو با اون باز کردم و خواستم حضورش تو جمع جا بیفته و اونم خیلی خوشحال بود از اینکه من باهاش بدجنسی نمیکنم..امروز سارا بهم گفت انقدر اینو تحویل نگیر قرار نیست هرکی از راه رسید با ما صمیمی بشه!!! بعد وقتی دلیلش رو ازش پرسیدم هیچ دلیل قانع کننده ای نداشت و کل حرفش این بود که از اون خوشش نمیاد! ولی حرفش برام منطقی نبود چون ما تو جمعمون حرفای خصوصی نمیزنیم و حتی شناخت درست حسابی هم از همدیگه نداریم و جمعمون یه دوستی معمولیه که فقط مختص باشگاست و بس و اگه کسی هم بخواد به جمع اضافه بشه آسمون به زمین نمیاد..اما ظاهرا هیچکدومشون نمیخوان بپذیرنش

از این بدجنسی دخترا خوشم نمیاد..چرا دخترا همیشه باید ثابت کنند یه تختشون کمه؟ داداشم میگه پسرا از این بدجنسی ها ندارن و خیلی بیخیالن.. حالا اگه این دختر بخواد بیاد به تعریفای ما گوش بده و خودشم تعریف کنه و تو بگو بخند ما شرکت کنه مگه چی میشه؟ یه یوگی در درجه اول باید روحیه یوگی داشته باشه نه فقط حرکات یوگا رو انجام بده و تو مسابقات شرکت کنه و ۴ تا رتبه بیاره

من ندیدم کسی از خوش قلبی ضرر ببینه پس چرا اینا انقدر بدجنسی میکنند؟ حتی چندتاشون به تازگی به جمع اضافه شدن بعد حالا فتوا میدن که کسی دیگه اضافه نشه...این رفتارا و بیخود و بی دلیل با کسی جبهه گرفتن دور از انسانیت و وجدانه...وقتی ما هممون باهم قبل از تمرین میشینیم یه گوشه و میگیم و میخندیم چطور اون دختر تنها بشینه و زل بزنه به ما در حالیکه ما تحویلش نمیگیریم! حالا انگار ما چه جمع مهم و وزیر وزرایی هستیم که اینا انقدر توهم خودشیفتگی زدن! اونوقت ما کجا و یک یوگی کجا!! یوگی که بدجنسی کنه یه پارادوکسه و بدجنسی با روحیه یوگی در تناقضه! با این حال من جامو عوض کردم و برای تمرین رفتم پیشش و تا قبل از اینکه مربیمون بیاد کلی باهاش تعریف کردم که رشتش چی بوده و چی کارا میکنه و اینا... و یوهو تا دید من جامو عوض کردم رفتم پیش اون و باهاش بی محلی نمیکنم صورتش بشاش شد و کلی انرژی گرفت..تا میتوانی دلی به دست آور دل شکستن هنر نمیباشد!

من نمیتونم دل یکی رو بشکنم فقط بخاطر اینکه کلاس مفت بذارم.

من با دوستام انقدر صمیمی نمیشم که راز زندگیمو بهشون بگم یا وابستشون بشم اما تقریبا زود گرم میگیرم و تعریف میکنم واسه همین نتونستم اون دختر رو بی هیچ دلیل و منطقی ناراحت کنم

یکی از قوانین خیلی مهم یوگا و همچنین تاثیراتش اینه که بدجنسی و حسادت و رقابت رو کنار بذاری و خودتو درگیر رفتارهای خاله زنکی نکنی و با دلی پاک و بی آلایش با مردم رفتار کنی البته نباید اجازه بدی کسی هم ازت سواستفاده کنه یا ساده گیرت بیاره

دنیایی که انقدر کوچیکه و عمری که انقدر زود میگذره حیفه با این کارا لکه دارش کنی! حیفه وقتی میشه انرژی مثبت به اطرافیانت بدی به جاش بدجنسی نثارشون کنی!

البته همشون هم مخالف اضافه شدن اون به جمع نبودن و چندتاشون هم با من موافق بودن که این جمع متعلق به همست اما اون چندتا بدجنس نمیذارن که

حداقل خوشحالم که بخاطرش جامو عوض کردم و رفتم کنارش..اینجوری خودم حالا آرامش دارم که دلش رو شاد کردم و لبخند رو به لباش آوردم..اصلا به نظر من کسی که یوهو یکی رو تحویل نمیگیره یا یه متلک بار کسی میکنه ریشه در روح و روان خودش داره و صد البته ایمانش شدیدا ضعیفه! منظورم ایمان قلبی و حقیقی بود نه تعصب و مذهب نمایی!

اصلا فکر کنم مربیمون هم متوجه امروز شده بود و وقتی دید من جامو عوض کردم رفتم پیش اون دختر با یک عشق خاصی نگام کرد و آخر تمرین هم همش بهم لبخند میزد....انگار بازتاب محبت من به اون دختر از طرف مربیم داشت بهم هدیه میشد!

اسم اون دختر رو هم یادم رفته! یک اسم خوشگلی داشتا

[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ ] [ الهام ] [ ]
 

اینا تعدادی عکس از حرکات یوگاست..هم حرکات دوره متوسطه و هم حرکات دوره پیشرفته رو براتون گذاشتم که البته بیشتر عکسا تکراری بودن و تنوع حرکات تو عکسا خیلی کم بود!!!

 

[ یکشنبه 1391/02/10 ] [ ] [ الهام ] [ ]
شدیدا دلم تنگ شده برای شمال..هرجایی از شمال که باشه فقط یه دریا میخوام و چند تکه چوب که کنار ساحل آتش روشن کنم و ماهی کبابی بخورم یا جوجه کباب..

دلم تنگ شده برای جنگل هاش که نگین شمال هستند و عاشق بوی چوبم و صدای خش خش برگهای خشک که زیر پاهام خورد بشن و نگاهم رو بندازم به آسمون و عظمت درختای چند صد ساله رو ببینم و نظاره گر انبوه شاخ و برگشون باشم

مدیتیشن در چنین فضاهایی چقدر رویایی و احساسی میشه و چقدر تاثیر گذار

و دلم تنگ شده برای رطوبش و بارش باران که من اسمش رو میذارم بارش برکات..زیر بارون قدم زدن و خیره شدن به کوه های سرسبز شمال که از دور به چشم میخوره رو خیلی دوست دارم

خوب اینا خیلی هم برام حسرت نشده و من هر بار میرم شمال همه این سکانس هارو بازی میکنم

گوش کردن به صدای دریا برام حکم بهشت داره...و آب بازی در دریا..وایییییییییییییی

و صدف جمع کنم برای آکواریوم یا گلدان(من آکواریوم الان ندارم اما بعدها دوست دارم داشته باشم)

و یک چایی داغ بخورم در حالیکه رو ساحل قدم میزنم و خیره میشم به پرنده های تو آسمون

من همیشه نگاهم به دوردست هاست که ببینم موجها چطور به لب ساحل میان

و دوست دارم هر صبح زود بیدار بشم و طلوع خورشید رو ببینم و آرزوهام رو یکی یکی بگم و موقع غروب هم زل بزنم به خورشید که در حال غروبه

و اوج انرژی و زندگی رو با تمام وجود حس کنم

بچه هم که بودم شمال برام حال و هوایی دیگه داشت و بهترین سفرهام همیشه شمال بوده به ویژه دایی بزرگم که سالها رشت زندگی میکردن و رفتن به پارک با دختر دایی هام برام خیلی جذاب و شیرین بود

آها راستی اینم بگم من کنار دریا شدیدا دلم میخواد بنویسم..یه قلم کاغذ بردارم و هرآنچه در ذهنم میگذره بنویسم و بعدا که میخونمشون میبینم چقدر فوق العاده نوشتم..مثلا حسم به دریا رو بنویسم و آرامشم

و دوست دارم لب دریا بشینم و تمرینات تنفسی کاپلاباتی رو انجام بدم و آرامش بی نظیری رو به تک تک سلول های بدنم نهادینه کنم

هدف از این تمرین تنفسی پاکسازیست

[ شنبه 1391/02/09 ] [ ] [ الهام ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ما برنده ایم اگر لحظه های شیرین امروز را قربانی اتفاقات تلخ دیروز نکنیم.
پس نه در حسرت دیروز و نه در رویای فردا.
"فقط برای امروز"
..........................
وقتی دعا مي كني، دعاي تو از اين جهان خارج مي شود و به جايي مي رود كه هيچ زماني نيست. دعايت به قبل از پيدايش عالم مي رود. دعايت به آنجا كه دارند تقديرت را مي نويسند مي رود و تقدير نويس ِ مهربان ِ عالم، تقديرت را با توجه به دعايت مي نويسد.
دکتر حسین الهی قمشه ای
لینک دوستان
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس